حقارت ما
بهمن ۲۰, ۱۳۹۷

دوست داشتن از عشق برتر است

حدود 18 سال ام  بود که  اولین بار با کتاب های دکتر شریعتی و هبوط در کویر آشنا شدم. 

این متن بخش ابتدایی از فصلی به نام  "دوست داشتن از عشق برتر است" کتاب هبوط در کویر  است.

 عشق بزرگتري نيز وجود دارد که همچون ديگر عشقها ابزار کار نيست و آن عشق انسان به انسان، عشق يك روح به يك روح است.  يك روح تنها و نيازمند به يك روح زيبا و نفيس و ثروتمند، عشق يك «خويشاوند» به «خويشاوند» خود، در اين انبوه خلق که همچون حشرات از زمين ميرويند و هر يك به «مصلحتي» در اين «روزمرگي» آلوده، در هم ميلولند و مي ميرند.

دريغم آمد که آن را نيز «عشق» بنامم که شاعران آلودهاش کردهاند. خواستم «ارادت» بخوانم، ملاها به حماقتش کشاندهاند. گفتم بهترين کلمه در اينجا «خويشاوندي» است، خويشاوندي دو روح، دو بيگانه: با لطافت زيبايي که در ساختمان اين کلمه است: «خويش» و «وند»! ترسيدم که نفهمند. به هرحال ميگويم: دوست داشتن. و مقصودم عشق و ارادت و ايمان دو روح آشناي خويشاوند است. دو «انساني» که جز آن خميره صميمي و ناب و منزهي که «من انساني خالص» هر کسي را ميسازد، هيچ مصلحتي و ضرورتي آنان را به يكديگر نمي پيوندد، پيوندي که نه طبيعت، نه خلقت، بلكه تنهايي ميان دو تنهاي خويشاوند بسته است و... نميدانم چه بگويم؟ به هرحال، آنچه من از ماسينيون در مغز استخوانم، در عمق فطرتم، احساس ميکنم. آن که در حياتش احساس ميکردم هر روز، دست در دست او، به آن «نميدانم کجايي» که همواره حسرت دور افتادنش را داريم، نزديكتر ميشوم، و در نگاهش، آن «نميدانم که»اي را که هميشه در انتظار باز يافتنش بيآراميم مي بينم و اکنون، پنج سال است که هر روز در مرگش عزادارتر ميشوم و هر چه ميگذرد، به روز آن «واقعه» نزديكتر.او بود که به من آموخت که:

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يك جوشش کور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بيارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مييابد. عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است، اما دوست داشتن در هر روحي جلوهاي خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روحها، برخلاف غريزهها، هرکدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد، ميتوان گفت که به شماره هر روحي، دوست داشتني هست. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق، در هر رنگي و سطحي، با زيبايي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانكه شوپنهاور ميگويد: «شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد، آنگاه تأثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح که زيباييهاي محسوس را به گونهاي ديگر ميبيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري بهطول انجامد ضعيف ميشود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد. و، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و «ديدار و پرهيز»، زنده و نيرومند ميماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است. دنيايش دنياي ديگري است.

عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نميانديشد که کيست؟ يك «خود جوشي ذاتي» است، و ازين رو هميشه اشتباه ميکند و در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يكجانبه ميماند و گاه، ميان دو بيگانه ناهمانند، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نميبينند، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنايي آن، چهره يكديگر را ميتوانند ديد و در اينجا استکه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند، احساس ميکنند که هم را نميشناسند و بيگانگي و ناآشنايي پس از عشق ـ که درد کوچكي نيست ـ فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و ازين رو است که همواره پس از آشنايي پديد ميآيد، و در حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از «آشنا شدن» است که «خودماني» ميشوند ـ دو روح، نه دو نفر، که ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستيها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد ـ و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ کلام يكديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان، خودبخود، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيدهاند و آسمان صاف و بيلك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي «ايمان» در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف ـ همچون روح يك معبد متروك که در محراب پنهاني آن، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه دردآلود نيايشش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه ميآورد ـ هر لحظه پيام الهامهاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمينهاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را، به مهرو عشوهاي بازيگر و شيرين و شوخ، هر لحظه، بر سر و روي اين دو ميزند.

عشق، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشانيِ «فهميدن» و «انديشيدن» نيست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد. عشق زيباييهاي دلخواه را در معشوق ميآفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در «دوست» ميبيند و مييابد.

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بيانتها و مطلق.

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.

عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان.

عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير. از عشق هرچه بيشتر مينوشيم، سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر، تشنه تر. عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نوتر.

عشق نيرويي است در عاشق، که او را به معشوق ميکشاند؛ و دوست داشتن جاذبهاي است در دوست، که دوست را به دوست ميبرد. عشق، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوهاي از خودخواهي و روح تاجرانه يا جانورانه آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري که ميبيند، از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن جلوهاي از روح خدايي و فطرت اهورايي آدمي است و، چون خود به قداست ماورايي خود بينا است، آن را در ديگري که ميبيند، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند مييابد.

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که «هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند»؛ که حسد شاخصه عشق است چه، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود، با هر دو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است، يك ابديت بيمرز است، از جنس اين عالم نيست.

امیر حیدری
امیر حیدری
از سال 93 به صورت جدی در زمینه تولید محصولات دانش بنیان و با فناوری های پیشرفته فعالیت می کنم . فوق لیسانس مهندسی مکانیک از دانشگاه صنعتی اصفهان را دارم. هر چه کسب کرده ام از لطف خدا بوده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *